قصه نا تموم...
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، قصه گوی عاشقی زندونی بود قصه هاش قصیده بود ، غصه هاش رسیده بود خط خطی رو جزوه هاش ، پاپتی شاه و گداش همه سر در گم و گیج ، همه پوچ و همه هیچ . قصه گو خیلی میخواست قصه بگه قصه ی رستم دستان ، قصه ی غول سیاه ، قصه ی اسب سفید و تکسوار ، دیو بدجنس وپری ، پهلوون و شاه ظالم ، شهر مهربونی ها با کوچه و پس کوچه هاش ، قصه ی کوزه شکسته ، یکی بود یکی نبود ، قصه ی عاشق خسته که پیش یارش نبود ، قصه ی شطرنج عشق ، قصه ی شاه و گدا ، قصه ی درد و غم و غصه و نون ، قصه ی زندگیمون ، قصه ی زندگی های سالم و گرسنگی ، تو کویر قدم زدن با کوله بار تشنگی ، قصه ی یه عاشقی که گشنه بود با یه معشوقه که هیچ حالیش نبود ، . . .

قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد روی چشماشو گرفت اما چشماش کور نمیشد همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمیشد . قصه گو نمی دونست چیکارکنه گره های این کلاف و با کدوم دست واکنه تو همین فکرا که بود یه صدایی تو گوشش داد زد وگفت : « قصه گو زود بنویس برا برداشتن کوه باید از سنگریزه ها شروع کنی ، برا برداشتن کوه باید از سنگریزه ها شروع کنی » .
قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد. تکسوار ، اسبشو بردن ، پهلوون ، حقشو خوردن ، آرزوی مادرها رو جوونا به خاک سپردن ، تک سوار پای پیاده ، پهلوون حقشو داده ، دیو قصه اش مهربون ، پریهاش ابرو کمون ، نه اسارتی به راهه نه اسیری ته چاهه.
زیر گنبد کبود، قصه گوی عاشقی زندونی بود روی چشماشو گرفت اما چشماش کور نمیشد ، همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمیشد ، خنجرهاش برنده نیستند ببرهاش هم درنده نیستند ، باغچه ها بی باغبون ، کفترها بی آب و دون ، عاشقا خونه بدوش در کمین می فروش ، شهر قصه رو شلوغ کرد پر از راست و دروغ کرد .
اولش خواست که بگه : « قصه ی لیلی و مجنون رو میگم » . که یهو صدایی گفت : « قصه گو لیلی و مجنون رو که قبلا گفتن » . گفت که : « اشکال نداره قصه ی بی پولای شهر پاریس » ، اون صدا دوباره گفت : « قصه ی بی پولای شهر پاریس مال تو نیست » . قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد روی چشماشو گرفت اما چشماش کور نمیشد همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمیشد .
اولش میخواست که یک قصه ی منطقی بگه مثل چوپان دروغگو یا که اون زاغ و پنیر اما دید این قصه ها کهنه شده . . . یه بهونه واسه قصه ها همش جواب میده قصه ها با این بهونه همیشه تازه میمونه ، کسی هم خسته نمیشه ، دفتر این قصه ها تا ابد بسته نمیشه .
قصه گو یا علی گفت و هی نوشت ، می نوشت و خط میزد اول قصه نوشت : یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، قصه گوی عاشقی زندونی بود قصه هاش قصیده بود ، غصه هاش رسیده بود خط خطی رو جزوه هاش ، پاپتی شاه و گداش همه سر در گم و گیج ، همه پوچ و همه هیچ . . . بعد از این مقدمه قصه گو درشت نوشت قصه ی « عشق و جنایت » ، وقتی که داشت می نوشت و خط میزد جای دوتا حرف این « جنایت » و جابجا کرد ، نقطه ی پائین رو هم کشید بالا دید که قصه حالا شد قصه ی « عشق و خیانت » .
اون دیگه نمی دونست که بگه « عشق و جنایت » یا بگه « عشق و خیانت » آخه راستشو بخوای ، دیگه فرقی هم نداشت همه ی جنایت ها ریشه هاش خیانته ، همه ی خیانت ها میوه هاش جنایته .
اما این قصه ی ما با تموم قصه ها یه فرقی داشت . توی این قصه ی ما ، معشوقه به عاشقش که خیانت نمیکرد واسه این که معشوقه تو نجابت یک بود ، تو غرور هم بیست بیست . ولی این غرور خوب ساعتی زیاد می شد این ساعت ده درجه اون ساعت بیست درجه روز بعد صد درجه هفته ها که میگذشت این غرور میرفت بالا کرور کرور . یه روزی عاشقه دید که یه معشوق نجیب ، یه عزیز با صفا ، دیگه چشمای قشنگ خودشو ، توی آینه ها ندید . اینقدر غرور داره که دیگه عشقو ندید . معشوقه با این غرور دل عاشق رو شکست . گفت : « نیا دنبال من ، چون که من خیلی بزرگم تو حقیری بودن با تو برام ننگ داره » . عاشقه خندید و گفت : « تو با این غرور داری به عشق خیانت میکنی ، نه به من . . . برای رفتن تو ، من باید با یه رقیب جنگ کنم ، نتونم ریشه اشو از جا بکنم ، اون رقیب پیروز بشه ، تو باش بری . . . رفتن معشوق تنها که تو هیچ قصه ای نیست ، اگه تو میخوای بری ، منطقی به من بگو قصه گو ها برای مخاطب هاشون چی بگن ؟؟؟ من با کی جنگ کنم ؟؟؟ کفتر بوم دلم ، رو بوم کی جلد بشه ؟؟؟» ، معشوق مست غرور خیلی آروم و با نگاه ناز و مست دهن عاشق و بست کمر عاشق شکست ، آخه اون پلنگ مست توی گوش عاشقه یه چیزی گفت ، عاشقه اون راز به هیچکی نگفت و فقط گریه میکرد با خودش یواش میگفت : « اون پلنگ پر غرور جمله های آخر رو دروغ میگفت » . .
عاشقه رازشو به هیچکی نگفت ، نه پرنده . . . نه رفیق . . . نه به یک یار شفیق . . .خلاصه عاشقه حتی به قصه گو که خودش این قصه رو نوشته بود هم راز رو نگفت و فقط گریه میکرد با خودش یواش میگفت : « اون پلنگ پر غرور جمله های آخر رو دروغ میگفت » . .
قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد روی چشماشو گرفت اما چشماش کور نمیشد همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمیشد . قصه گو از عاشق پرسید : « حالا که راز رو نمیگی پس بگو آخر قصه چی میشه ؟ آخر این قصه مثل کدوم قصه میشه » ؟ عاشق گفت : « قصه ی ماه و پلنگ » ، « قصه ی شیشه و سنگ »
و بعد شروع کرد به گفتن : یه روز دیدمش بهش گفتم :
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ تو گفتم همین گفتی همین
گریه نکردم پیش تو با این که پرپر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده ی خوب مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازیه شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن میزدم
قلعه ی دل اسب غرور لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده ی خوب مردانه باختم
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ تو گفتم همین گفتی همین
شب سر قبرم که میای دفتر شعرتم بیار
ورق بزن هق هقموتو بغض تلخ این مزار
بشین کنار قبر من درد دلامو گوش بکن
دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم
کنار این خاک صبور غربتمو حوصله کن
تو خط به خط گریه هات خاطره هامو دوره کن
میخوام بگم یادت نره خاطره هامونو عزیز
نه نمیگم گریه نکن اشک بریز اشک بریز
یادت نره یه روزی این قلب پر از قصه سرد
غربت چشمای تو رو با گریه هاش ترانه کرد
تنهائی بد جوری داره حوصلمو سر میبره
حال تو بد تر از منه ، حال من از تو بدتره
بازم بیا ترانتو تو گوش لحظه هام بخون
بزار تا آروم بگیرم یه کم کنار من بمون
بذار صدای گریه مون گوش زمینو کر کنه
بذار که اشک من و تو گونه ی عشقو تر کنه
بذار خدا ببینه که من و تو مال هم بودیم
جواب بی جوابیه سوال حال هم بودیم
گریه کن ، گریه کن
اینجا آخر خط ظریف احساسه
کسی به ما گیر نمیده کسی ما رو نمیشناسه
گریه کن گریه کن
آخه عشق تو این جا غریب و بی کسه
غربت قبر من از اون اشکهای تو مشخصه
حالا که سهمم از چشات هیچی بجز خاطره نیست
یه یادگاری از خودت رو سنگ قبرم بنویس
