


قسمت اوّل
سِر شاپور ريپورتر اکنون 81 ساله است.از زمان تدوين زندگينامه او و پدرش، سِر اردشير ريپورتر،تا به امروز قريب به 12 سال است که براي شناخت جامع تر و دقيق تر اين دو شخصيت مرموز و مؤثر تاريخ معاصر ايران تلاش مي کنم. حاصل کار بيش از يکهزار برگ سند است که در مجموع از ارزش تاريخي يگانه برخوردار مي باشد. اين مجموعه در ايران به دست آمد. در سال هاي 1371 -1372 دو سفر به هند و انگلستان کردم و به اين يقين رسيدم که در مراکز اسناد دو کشور فوق، از طرق معمول، نمي توان به اسنادي قابل اعتنا دربارۀ شاپور ريپورتر و پدرش دست يافت.
قسمت دوّم
سند بيوگرافيگ شاپور ريپورتر در ام. آي. 6
اولين سندي که معرفي مي شود، سند بيوگرافيک شاپور ريپورتر در سرويس اطلاعاتي بريتانيا (MI6) است که سير زندگي شاپور و مسئوليت هاي او را بيان مي دارد.
در رابطه با اين سند دو توضيح ضرور است:
اوّل: سند فوق دو برگ تايپي است فاقد سر برگ و مهر و امضا که در آن زندگينامه مختصر شاپور بيان شده است. اين رويه اي است که در سرويس هاي اطلاعاتي مرسوم است و، به دلايل امنيتي، معمولاً، بجز در موارد خاص و ضرور و از جمله در مکاتبات رسمي اداري، اسناد مهم بدون سربرگ و امضا و هر نوع علامت ديگر تنظيم مي شود. براي اين که مقايسه اي به دست دهم، به يک سند داخلي سيا در رابطه با کودتاي 28 مرداد 1332 استناد مي کنم. اين سند، صفحه اوّل تاريخچه عمليات کودتاي 28 مرداد است که به وسيله دکتر دونالد ويلبر براي آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) تهيه شده است. سند فوق از مشخصات ظاهري مشابه با سند بيوگرافيک شاپور ريپورتر برخوردار است.
قسمت سوّم
نخستين سال هاي کار در اينتليجنس سرويس
در سند بيوگرافيک شاپور مي خوانيم که او پس از اتمام تحصيل در دانشگاه کمبريج (1939) کار در اداره خدمات ويژه وزارت خارجه را آغاز کرد و در فرانسه و خاورميانه و مرزهاي هند و برمه خدمت نمود و به اين دليل نشان خدمات برجسته (DSO) به وي اعطا شد.
قسمت چهارم
در اواخر سال 1951 ميلادي تحولي در آرايش نيروهاي سياسي بريتانيا رخ داد که از منظر تأثير آن بر سرنوشت تاريخي ايران حائز اهميت فراوان است. در 25 اکتبر 1951/ 3 آبان 1330 دولت حزب کارگر، به رهبري کلمنت اتلي، در انتخابات شکست خورد و حزب محافظه کار، با اکثريتي ناچيز، به پيروزي رسيد و در ماه دسامبر وينستون چرچيل قدرت را به دست گرفت. دولت اتلي در قبال جنبش ملّي شدن صنعت نفت در ايران رويه اي مسالمت جويانه و معتدل داشت و راهکارهاي خشونت آميز را نمي پذيرفت. ويليام راجر لويس درباره موضع دولت اتلي در قبال جنبش ملّي ايران مي نويسد: «از ابتداي بحران در 1951 آنان آماده پذيرفتن اصلي ملّي شدن بودند. حکومت کارگري که برنامه خود را وقف ملّي کردن کرده بود، کار ديگري نمي توانست بکند. اما اصرار داشت که شرکت نفت انگليس و ايران مستحق دريافت غرامتي منصفانه است. شخص مصدق نيز با پرداخت غرامت به شرکت موافق بود.»
قسمت پنجم
مأموريت در وزارت امور خارجه آمريکا
در سند بيوگرافيک شاپور ريپورتر، مسئوليت هاي وي در دوران جنبش ملّي شدن صنعت نفت (1950-1953)
چنين عنوان شده است: «در دوران بحران نفت و براي يک دوره سه ساله به وزارت امور خارجه
ايالات متحده آمريکا مأمور شد و در مقام مشاور سياسي هندرسون، سفير کبير، خدمت کرد.
او در تمامي دوراني که به سرنگوني مصدق انجاميد مسئوليت عمليات در صحنه
را به عهده داشت. در اين دوران، او همچنين در دانشکده سلطنتي ستاد [دانشگاه جنگ]
در تهران تدريس مي کرد و گزارشگر تايمز (لندن)، يو. اس. ريپورت اند ورلد نيوز
و ساير روزنامه ها بود.»
طبق مندرجات تاريخچه عمليات کودتا، نوشته دونالد ويلبر، مذاکرات رسمي دو سرويس
اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده براي انجام کودتا در ايران در نوامبر- دسامبر 1952/
آبان- آذر 1331 آغاز شد يعني در واپسين ماه هاي زمامداري دولت ترومن.
اين پيشنهاد را نمايندگان اينتليجنس سرويس عنوان کردند و نمايندگان سيا حاضر به بحث
در اين زمينه نشدند:
در نوامبر و دسامبر 1952 نمايندگان اطلاعاتي بريتانيا در واشنگتن با نمايندگان اداره کل خاورنزديک و آفريقا [در سيا] ديدار کردند با هدف مذاکره براي جنگ مشترک و برنامه هاي پشت صحنه در ايران. نمايندگان اطلاعاتي بريتانيا عبارت بودند از: آقاي کريستوفر مونتاگ وودهاوس که اخيراً رئيس ايستگاه اطلاعاتي بريتانيا در تهران شده بود، آقاي ساموئل فال از ايستگاه اطلاعاتي بريتانيا در تهران و آقاي جان بروس لاکهارت نماينده سرويس مخفي بريتانيا در واشنگتن. نمايندگان اداره کل خاورنزديک و آفريقا عبارت بودند از: آقاي کرميت روزولت رئيس اداره کل، آقاي جان لاوت رئيس اداره ايران، آقاي جان پندلتون قائم مقام اداره کل [خاورنزديک و آفريقا] و آقاي جيمز دارلينگ رئيس ستاد شبه نظامي اداره کل خاورنزديک و آفريقا.
هر چند اين موضوع در دستور کار معين شده در جلسه قبلي تعيين نشده بود، ولي نمايندگان اطلاعاتي بريتانيا طرح عمليات سياسي مشترک براي برکناري نخست وزير مصدق را عنوان کردند. اداره کل خاورنزديک و آفريقا به هيچ وجه قصد نداشت در اين زمينه بحث کند و آمادگي چنين بحثي را نداشت. جلسه بدون هيچ تصميمي به پايان رسيد و اداره کل خاورنزديک و آفريقا تنها پذيرفت که به طور دقيق تر طرح هاي پيشنهادي عمل سياسي مطروحه از سوي اطلاعات بريتانيا را مطالعه کند.
تر طرح هاي پيشنهادي عمل سياسي مطروحه از سوي اطلاعات بريتانيا را مطالعه کند. [97]
اسناد شاپور ريپورتر اين ادعاي ويلبر را نقض مي کند و نشان مي دهد که شاپور، در چارچوب عمليات مشترک ام. آي. 6 و سيا، بسيار زودتر از نوامبر 1952 در سفارت آمريکا در تهران مأموريت يافت. سند بيوگرافيک شاپور از دوره سه ساله مأموريت او در دوران بحران نفت سخن مي گويد. به عبارت ديگر، مأموريت شاپور- که در اوايل سال 1954 به پايان رسيد- بايد از اوايل 1951/ 1330 آغاز شده باشد. ساير اسنادي که در دست ماست همکاري رسمي شاپور با سفارت آمريکا را از نوامبر 1951، يعني يک سال پيش از زماني که ويلبر عنوان کرده است، مسجل مي سازد:
در گواهينامه اي که روي ملبورن، دبير اوّل سفارت آمريکا در تهران، در پايان مأموريت شاپور صادر کرده آغاز خدمت شاپور در سفارتخانه فوق از نوامبر 1951 عنوان شده است.
در 21 آوريل 1952 قرارداد همکاري شاپور ريپورتر با سفارت آمريکا در تهران منعقد مي شود. در اين قرارداد که جان هاويسون از سوي سفارت آمريکا آن را امضا کرده، شغل شاپور «مشاور سياسي» ذکر شده است. [99]
سند ديگر، کارت تردد شاپور ريپورتر به سفارت آمريکاست که فاقد تاريخ است و به امضاي ديويد اميس، مسئول امنيتي سفارت، رسيده است. در اين کارت شغل شاپور «دستيار ويژه» بخش سياسي ذکر شده است.
در 15 ژوئيه 1953 نورمن، دبير سرويس خارجي روزنامه تايمز (لندن) معرفي نامه اي صادر مي کند که در آن شاپور به عنوان نماينده اين روزنامه در ايران معرفي شده است.
در چهارشنبه 28 مرداد 1332/ 19 اوت 1953 عمليات کودتا با موفقيت به پايان مي رسد و دولت مصدق سقوط مي کند ولي مأموريت شاپور در سفارت آمريکا و همکاري او با ايستگاه سيا تا اوايل سال 1954 ادامه مي يابد.
در 23 دسامبر 1953 مارسل فودور، سردبير روزنامه دي نويه زيتونگ، معرفي نامه اي صادر مي کند. در اين نامه شاپور ريپورتر به عنوان خبرنگار اين روزنامه در تهران معرفي و اعلام شده که دي نويه زيتونگ روزنامه آلماني زبان آژانس خبري ايالات متحده آمريکا در برلين است.
در 5 فوريه 1954 روي ملبورن، دبير اوّل سفارت ايالات متحده آمريکا در تهران، گواهينامه اي صادر مي کند. ملبورن در اين نامه از خدمات شاپور ريپورتر در سفارت آمريکا در تهران از نوامبر 1951 تشکر کرده و افزوده است: «براي من سعادتي بود که با شما به عنوان مردي داراي قوه داوري درست و همکاري ارزشمند در بخش سياسي آشنا شوم.» [دومين تصوير سند در اين صفحه]
در سند بيوگرافيک شاپور چنين آمده است: «در پايان مأموريت او در سفارت ايالات متحده آمريکا، وزارت امور خارجه ايالات متحده به پاس "خدمات درخشان" آقاي ريپورتر "به اهداف مشترک" [آمريکا و بريتانيا] مقام عضويت دائمي وزارت امور خارجه و شهروندي ايالات متحده را به او اعطا کرد.»
ساير اسناد موجود مؤيد اين ادعاست:
در 19 اکتبر 1954 گوردون کينگ، وابسته سفارت آمريکا در تهران، طي نامه اي به شاپور ريپورتر اطلاع مي دهد که وزارت امور خارجه ايالات متحده او را به عنوان عضو دائم اين وزارتخانه پذيرفته است. ترجمه سند فوق چنين است:
آقاي ريپورتر عزيزم
خوشحالم به اطلاع شما برسانم که وزارت امور خارجه در اقدامي مناسب شما را در سمت عضويت دائم [در وزارت امور خارجه] قرار داده است.
ما کارکنان سفارت که هر روزه سعادت کار با شما را داشتيم، از مشاهده اين پيشرفت خوشحاليم.
ارادتمند شما
گوردون کينگ [امضا]
آتاشه سفارت [104]
سند بعدي، برگه عضويت دائم شاپور ريپورتر در وزارت خارجه ايالات متحده آمريکاست که در 24 اکتبر 1954 تنظيم شده. در اين برگه مقام شاپور «مشاور سياسي» و محل مأموريت او «بخش سياسي» سفارت ايالات متحده در تهران و حقوق وي 199 هزار ريال در سال ذکر شده است.
در 16 نوامبر 1954 جان هاويسون، دبير دوّم سابق سفارت آمريکا در تهران که اينک در واشنگتن اقامت دارد، گواهينامه اي صادر مي کند. هاويسون مي نويسد: طي دوره دو ساله اي که در سپتامبر 1954 به پايان رسيد، آقاي شاپور ريپورتر در بخش ترجمه سفارت آمريکا در زير نظر او خدمت کرده است. هاويسون در اين نامه از خدمات و توانايي هاي شاپور ريپورتر تجليل مي کند.
لازم به توضيح است که هم ملبورن و هم هاويسون گواهي نامه هاي خود را به نحوي نگاشته اند که شغل شاپور در سفارت آمريکا به يک مترجم تواناي انگليسي- فارسي محدود شود و هيچ اشاره اي به مأموريت اصلي اطلاعاتي او نکرده اند. چنانکه گفتيم، در سند اداره کل انتشارات و راديو نيز از شاپور به عنوان رئيس پيشين دارالترجمه سفارت آمريکا ياد شده است.
شاپور ريپورتر در سال 1333 در سفارت بريتانيا در تهران نيز از مقامي شامخ برخوردار بود. تصويري از شاپور ريپورتر و دنيس رايت، کاردار سفارت بريتانيا، در فرودگاه مهرآباد در حال استقبال از هيئت اعزامي رويال داچ شل به تهران موجود است که در پيوست هاي جلد دوّم ظهور و سقوط سلطنت پهلوي منتشر کرده ام. عکس فوق در همان زمان در مجله کاويان به چاپ رسيده ولي نام شاپور درج نشده است. به راستي شاپور ريپورتر که بود و چرا بايد در کنار دنيس رايت در مراسم استقبال از نمايندگان کنسرسيوم حضور مي يافت؟
سند ديگري که نقش برجسته شاپور ريپورتر را در کودتاي 28 مرداد 1332 مسجل مي سازد، تصويري از اوست که در اسناد شخصي اش به دست آمده و وي را در دادگاه مصدق نشان مي دهد. شاپور با دستخط خود در زير تصوير فوق اين عبارت را نوشته است: Mission accomplished (مأموريت انجام شد.) اين تصوير را نيز در پيوست هاي جلد دوّم ظهور و سقوط سلطنت پهلوي منتشر کرده ام. پيام عکس فوق واضح است ولي شاپور بعدها، در مراجعه به سفارت ايران در لندن، مدعي شد که منظور وي انجام مأموريت براي روزنامه تايمز بوده است!
گزارش شاپور ريپورتر به جان اف. کندي
سند ديگري نيز در دست است که در آن شاپور ريپورتر به صراحت خود را به عنوان سرپرست عمليات داخلي ايران (عمليات صحنه) در کودتاي 28 مرداد 1332 معرفي کرده است.
اين سند گزارشي است با طبقه بندي "به کلي سرّي" (Top Secret) که شاپور ريپورتر رسماً از سوي سرويس اطلاعاتي بريتانيا (ام. آي. 6) براي جان اف. کندي، رئيس جمهور ايالات متحده آمريکا- اندکي پس از پيروزي کندي در انتخابات (نوامبر 1960/ آبان 1339) و قبل از مراسم سوگند خوردن و انتقال رسمي منصب رياست جمهوري (20 ژانويه 1961)- نگاشته است. بنابراين، سند بي تاريخ فوق به حوالي آذرماه 1339 تعلق دارد. در آينده اين گزارش را به طور کامل معرفي خواهم کرد. در اينجا تنها به يک نکته مهم مندرج در آن اشاره مي کنم که به نقش شاپور در کودتاي 28 مرداد مربوط است.
شاپور گزارش خود را چنين آغاز مي کند:
با کمال تواضع به عرض مي رسانم مايه افتخار بزرگي است که از من خواسته شده تا از سوي سرويسم گزارش حاضر را درباره شاه به استحضار مقام آينده رياست جمهوري برسانم.
نظرات من [درباره شاه] بر اساس بيش از 15 سال تجربه رابطه شخصي با شاه به عنوان افسر رابط داراي استوارنامه دائم از سوي سرويسم با شخص او و نيز بر بنياد مشاهدات شخصي ام از سير وقايع در ايران از زمان جنگ [دوّم جهاني] به عنوان افسر سرويسم شکل گرفته و بر اين پايه مبتني است.
عبارات فوق نشان مي دهد که شاپور تا اواخر سال 1339 به مدت 15 سال افسر رابط سرويس اطلاعاتي بريتانيا با شاه بود. در واقع، اين مأموريت از ژوئن 1947/ تير 1326 و با بازگشت شاپور از هنگ کنگ آغاز شد.
شاپور در صفحه دوّم معرفي خود را اينگونه ادامه مي دهد:
من در مقام کسي که در اين دوران آشفته رئيس عمليات و افسر عملياتي سرويسم در ايران بودم، القائاتي را که از آن زمان تاکنون از سوي برخي افراد "مطلع" عنوان مي شود که گويا تنها "عمليات چکمه" بود که قدرت را از چنگ مصدق و همپالکي هاي کمونيست او خارج نمود، به شدت تکذيب مي کنم. آنچه ما کرديم تنها فشردن ماشه احساسات مردم به پادشاه شان بود که به آن پيروزي همه جانبه انجاميد. اين اقدام بر بنياد هيچ احساس دگرخواهانه ديگر شدني نبود. در آنصورت، چنان که مي دانيم و براي آينده اي قابل پيش بيني، فقدان ايراني مستقل براي غرب فاجعه آفرين بود. همچنين بايد متذکر شوم که آشفته بازار ايران دستپخت خود ما بود؛ اشراف نفتي لندن از ديدن تحولات زمانه کور بودند و برخي آقايان محترم در وزارت امور خارجه [آمريکا] سبکسرانه راه بازي با "ناسيوناليست ها" و جبهه آن ها را برگزيده بودند! کاردار بريتانيا [در تهران]، که "محبوب" مصدق بود، نظرات لاقيدانه خود را در زمينه گرايش هاي دمکراسي و ليبراليسم در ايران داشت! [109] اين دخالت هاي بيجا، ناخواسته و تحريک کننده راه اصلاحات واقعي را مسدود ساخته و راه آنارشيست ها، عوامفريبان و "روشنفکران کافه نشين" را هموار نموده بود... [110]
زيرنويسها و مآخذ:
97- Donald N. Wilber, “Clandestine Service History: Overthrow of Premier Mossadeq of Iran, November 1952- August 1953”. p. 1.
98- مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند شماره 47670.
99- همانجا، سند شماره 1 -325 -129 الف.
100- همانجا، سند شماره 325- 129 الف.
101- همانجا، سند شماره 1- 622- 129 الف.
102- همانجا، سند شماره 129-623-1 الف.
103- همانجا، سند شماره 47670.
104- همانجا، سند شماره 3- 325- 129 الف.
105- همانجا، سند شماره 4- 325- 129 الف.
106- همانجا، سند شماره 47673.
107- در زمان تدوين ظهور و سقوط سلطنت پهلوي اين زيرنويس را به عکس فوق افزودم: «شاپور ريپورتر و هيئت نمايندگي رويال داچ شل به هنگام ورود به تهران براي عقد قرارداد کنسرسيوم». در اصل عکس نام شرکت هواپيمايي هلند بر روي هواپيماي حاضر در فرودگاه کاملاً خواناست و به اين دليل بديهي است مسافريني که در فرودگاه حضور دارند اعضاي هيئت کمپاني رويال داچ شل هستند. فردي که در کنار شاپور ايستاده دنيس رايت است.
108- کاويان، شماره 11، سوم تير 1333، ص 24.
109- اشاره شاپور ريپورتر به رابطه حسنه دکتر مصدق با جرج ميدلتون، کاردار سفارت بريتانيا در تهران، است.
110- همانجا، سند شماره 16- 98- 129 الف.
قسمت ششم
دشواري هاي پنهانکاري در ام. آي. 6
دنياي اطلاعاتي در غرب دنياي عجيبي است. بر اين دنيا موازيني چنان سخت و طاقت فرسا حاکم است که تنها انسان هاي داراي توانمندي خاص در زمينه رازداري و پنهانکاري مي توانند آن را تحمل کنند و تا پايان در آن دوام آورند. شاپور ريپورتر يکي از اين افراد است.
شاپور در سال 1951 سخت دلبسته دختري ارمني مي شود که در کتابخانه سفارت آمريکا شاغل است. ولي شاپور اجازه ندارد که خود و خاندان خود را چنانکه شايسته است به معشوق معرفي کند. دختر (آسيه آزمانوکيانس)، مادر مستبد دختر (آلکساندرا) و ناپدري عبوس دختر (عظيمي) شاپور را تنها به عنوان يک هندي مي شناسند نه بيش تر. اين عدم شناخت کافي از شاپور، موانع جدّي در مسير ازدواج اين دو قرار مي دهد. آلکساندرا، که احتمالاً چشم طمع به خواستگاري آمريکايي يا انگليسي دوخته، حاضر نيست يک هندي را به عنوان شوي دخترش بپذيرد. آلکساندرا و عظيمي شاپور و خانواده زرتشتي او را تمسخر مي کنند و شاپور رنج مي برد. او در نامه هاي خود به آسيه به شدت از شيوه برخورد خانواده دختر با خود و خانواده خود گلايه مي کند. وفاداري به موازين رازداري اين رابطه عاشقانه را تا مرز جدايي مي کشاند ولي شاپور نمي تواند هويت واقعي خود را، که قطعاً بسيار بيش از ميزان انتظارات خانواده دختر است، فاش کند.
دشواري هاي رازداري در اينجا به پايان نمي رسد. شاپور با سماجت و مهارت از اين خوان مي گذرد و رضايت خانواده دختر را به دست مي آورد. ولي اينک او بايد به عنوان عضوي از خانواده بزرگ اطلاعاتي بريتانيا موافقت "پدر خوانده" را جلب کند. شاپور در اوّل اکتبر 1951 درخواست ازدواج خود را ارسال مي دارد و به دختر مي نويسد: «امروز اوّل اکتبر است و اگر ما حداکثر پيش از 25 اکتبر 1951 ازدواج نکنيم مي تواني بگويي که به تو نارو زده ام.» [111]
مجوز سفارت بريتانيا در 29 اکتبر 1951 به دست مي آيد ولي ازدواج سر نمي گيرد. احتمالاً شاپور در انتظار مجوز ديگري است و به دليل تعلق دختر به يک خانواده ارمني مهاجر از روسيه دريافت اين مجوز به درازا مي کشد. سرانجام، مراسم ازدواج با يک سال تأخير در 6 آذر 1331/ 27 نوامبر 1952 انجام مي گيرد و دختر به همسري شاپور درمي آيد. [112] به يقين آلکساندرا آزمانوکيانس هيچگاه تصوّر نمي کرد که دخترش روزي "ليدي ريپورتر" خواهد شد و در زمره نزديک ترين دوستان تس مايور (همسر لرد ويکتور روچيلد)، راشل وايت (همسر سر ديک وايت رئيس ام. آي. 5 و سپس ام. آي. 6) و ليلي سيف (همسر لرد مارکوس سيف و رئيس اتحاديه زنان صهيونيست بريتانيا) جاي خواهد گرفت. [113]
متن ترجمه مجوز سفارت بريتانيا در تهران براي ازدواج شاپور ريپورتر و آسيه آزمانوکيانس به شرح زير است: [114]
قسمت هفتم
اينتليجنس سرويس، سيا و اسناد کودتا
تاريخنگاري معاصر در زمينه شناخت دو کودتايي که سرنوشت تاريخي ايران را در سده بيستم ميلادي رقم زد با دشواري هايي مواجه است که از عدم دستيابي به اسناد سرويس هاي اطلاعاتي مرتبط با اين دو حادثه ناشي مي شود. به رغم گذشت بيش از هشت دهه از کودتاي 3 اسفند 1299، سرويس اطلاعاتي بريتانيا، که نقش اصلي را در اين حادثه داشت، تاکنون هيچ سندي در اين زمينه منتشر نکرده و همين رويه را در قبال کودتاي 28 مرداد 1332 در پيش گرفته است. [128] ويليام راجر لويس مي نويسد:
انگليسي ها بسيار سرّنگه دارتر از آمريکايي ها بودند. تا قبل از انتشار کتاب وودهاوس هرگونه اشاره اي به دخالت ام. آي. 6 در کودتاي ايران از محافل آمريکايي ناشي مي گرديد. روزولت در چاپ اوّل کتاب خود، که مجبور به جمع آوري نسخه هاي آن شد، کوشيده بود با اين ادعا که توطئه از شرکت نفت انگليس و ايران ريشه مي گرفته است، بر مداخله دولت انگليس سرپوش بگذارد. [129]
خاطرات کرميت روزولت [130] و کريستوفر وودهاوس، [131] دو مقام مسئول آمريکايي و انگليسي در کودتاي 28 مرداد، به ترتيب در سال هاي 1979 و 1982 منتشر شد. اين دو کتاب در ايران بازتاب گسترده داشته و اين تصوّر را به وجود آورده که گويا سرويس هاي اطلاعاتي ايالات متحده و بريتانيا اسرار عمليات پنهان خود در کودتاي 28 مرداد 1332 را آشکار ساخته اند. اين تصوّر خطاست. دو مأخذ فوق صرفاً خاطرات شخصي دو مأمور اطلاعاتي بازنشسته به شمار مي روند نه اسناد رسمي. دولت بريتانيا، که تا سال 1992 از اساس منکر موجوديت سازماني به نام اينتليجنس سرويس (ام. آي. 6) بود، [132] خود را متعهد به انتشار اسناد عمليات پنهاني در کودتاي 28 مرداد 1332 در ايران نمي داند و در اين زمينه به طور کامل رويه سکوت را در پيش گرفته است. در طول دهه اخير، اين تنها آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) است که براي انتشار اسناد مربوط به نقش خويش در کودتاي ايران در معرض فشار افکار عمومي قرار داشته است.
قسمت هشتم
دونالد ويلبر و تاريخچه عمليات کودتا
به رغم اين سير طولاني و پر فرازونشيب، تاکنون مهم ترين سند سيا که دربارۀ کودتاي 28 مرداد 1332 منتشر شده تاريخچه عمليات کودتا نوشته دونالد ويلبر است. اين سند را، ظاهراً، يکي از کارکنان پيشين سيا در اختيار جيمز ريزن، [139] کارشناس نيويورک تايمز در امور اطلاعاتي، قرار داد و نامبرده آن را در شماره هاي 16 آوريل و 18 ژوئن 2000 روزنامه فوق منتشر کرد. سپس، اين سند در سايت نيويورک تايمز قرار گرفت.[140] تاريخچه ويلبر نيز، مانند خاطرات روزولت و وودهاوس، پس از انتشار در ايران بازتاب گسترده يافت و علاوه بر انعکاس در مطبوعات چند ترجمه فارسي از آن منتشر شد. [141]

دونالد ويلبر در لباس عربي
قسمت نهم
جايگاه پنهان سِر شاپور ريپورتر
در منابع خارجي منتشر شده دربارۀ کودتا، جايگاه شاپور- به جز همان موردي که وودهاوس از او به عنوان يک مأمور کم اهميت در زمان کودتا ياد کرده- به کلي استتار شده و نقش او به ديگران نسبت داده شده است. اين رويه از سال 1979 با خاطرات کرميت روزولت آغاز شد و در منابع بعدي تا به امروز ادامه يافت.
استتار نقش مأموران و شبکه هاي اصلي اطلاعاتي فعال در دوران نهضت ملّي نفت و کودتا، از طريق انگشت نما کردن عناصر شناخته شده و تمرکز تبليغات بر روي ايشان، از همان زمان حادثه رواج داشت. در دوران دولت مصدق، شبکه مطبوعاتي و تبليغاتي وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا در ايران اخبار و شايعات فراواني را دربارۀ توطئه برادران رشيديان و ارتباط آنان با سفارت انگليس پخش مي کردند. اين شايعات تا بدان حد گسترده بود که در يک ساله قبل از کودتا تمامي ايرانياني که با سياست و روزنامه سروکار داشتند، برادران رشيديان را به عنوان مأموران سفارت انگليس و توطئه گران عليه دولت مصدق به خوبي مي شناختند. اين موج تبليغاتي در مواردي منجر به تعقيب برادران رشيديان از سوي دولت شد و در 21 مهر 1331/ اکتبر 1952 علت بازداشت برادران رشيديان «تباني با يک سفارتخانه خارجي براي سرنگوني دولت» اعلام گرديد. ولي رشيديان ها اندکي بعد (اسفند 1331/ فوريه 1953) آزاد شدند و با فراغ بال به اقدامات خود ادامه دادند بي آن که دولت به طور جدّي متعرض ايشان شود.
قسمت دهم
"برادران بوسکو" و عوامل انحصاري سيا در ايران
در منابع آمريکايي منتشر شده دربارۀ کودتا به طور مکرر از دو مأمور اصلي سيا در ايران نام برده شده که به طور اختصاصي براي آمريکاييان کار مي کردند و هوّيت آنان براي انگليسي ها ناشناخته بود. کرميت روزولت در خاطرات خود اين افراد را به عنوان دو برادر مي شناساند و از ايشان با نام مستعار "برادران بوسکو" ياد مي کند. در مقاله مارک گازيوروسکي اين دو مأمور اصلي سيا در ايران با اسامي "نرن" و "سيلي" معرفي شده اند. و سرانجام در تاريخچه ويلبر، چنانکه سايت کريپتوم پس از "کشف" اسامي سياه شده مي شناساند، اين دو "جليلي" و "کيواني" نام گرفته اند.
در وهله نخست به نظر مي رسد که "نرن" و "سيلي" همان "برادران بوسکو" هستند که سرانجام در تاريخچه ويلبر به "جليلي" و "کيواني" تبديل شده اند. فؤاد روحاني چنين تلقي دارد و "برادران بوسکو" را با "نرن" و "سيلي" (گردانندگان شبکه بدامن) انطباق مي دهد. [163]
شناخت هوّيت واقعي "برادران بوسکو" چندان دشوار نيست. مشخصاتي که روزولت از "برادران بوسکو" به دست مي دهد (برادر بزرگ تر حقوق دان [164] بود و کوچک تر روزنامه نگار) با جمشيد و اسفنديار بزرگمهر انطباق دارد. [165] جمشيد بزرگمهر (برادر بزرگ تر) فارغ التحصيل حقوق از دانشگاه تهران بود و در زمان مصدق در سازمان برنامه کار مي کرد. اسفنديار بزرگمهر (برادر کوچک تر) روزنامه نگار بود. او کار خود را در سال 1319 به عنوان مترجم زبان انگليسي در روزنامه اطلاعات آغاز کرد و در دوران نهضت ملّي و دولت مصدق با مطبوعات رابطه گسترده داشت. جمشيد ورزشکار، پرخاشگر و بزن بهادر بود و اسفنديار هوچي و هتاک. هر دو برادر به شدت اهل زدوبند و سودجويي از طرق سياسي بودند و به دلالي و کارچاق کني اشتغال داشتند. [166]
قسمت يازدهم
قتل افشارطوس و جايگاه مفقود آن
سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده، بنا به مصالح امنيتي يا هر ملاحظه ديگر، عوامل اصلي خود را در جريان کودتاي 28 مرداد 1332 به هر نامي معرفي کنند، امروزه شناخت شبکه هاي مخفي مرتبط با سرويس هاي اطلاعاتي فوق در سال هاي 1320 -1332 دشوار نيست. از مهم ترين اين شبکه ها، کانوني است که از سال 1326 در پيرامون مظفر بقايي کرماني گرد آمد و نام مرموزترين و موثرترين چهره هاي آن- عيسي سپهبدي، علي زهري و حسين خطيبي- در منابع خارجي منتشر شده دربارۀ کودتا به کلي غايب است.
قسمت دوازدهم
تصويري که از عملکرد شبکه هاي پنهان و دسيسه گر وابسته به سرويس هاي اطلاعاتي ايالات متحده و بريتانيا در ايران سال هاي 1330- 1332 به دست داده شد، و تحليلي که از ديپلماسي دولت هاي ترومن و اتلي و تمايز آن با ديپلماسي دولت هاي آيزنهاور و چرچيل در قبال نهضت ملّي در ايران ارائه گرديد، تناقضي بنيادين را جلوه گر مي سازد. اين بررسي روشن مي کند که عملکرد اين دو سرويس اطلاعاتي در ايران، تا قبل از تصويب طرح سرنگوني دولت مصدق در لندن و واشنگتن در زمان دولت هاي چرچيل و آيزنهاور، کاملاً مغاير با ديپلماسي رسمي دولت هاي متبوع بوده است. سيا و ام. آي. 6 و شبکه هاي مخفي وابسته به ايشان در ايران تا قبل از تصويب طرح کودتا تنها مجوز فعاليت عليه نفوذ کمونيسم را داشتند ولي در عمل به اين حوزه بسنده نکرده و به سان يک نيروي سياسي داخلي مقتدر به دستکاري [233] در فرايند سياسي ايران اشتغال داشتند. براي نمونه، گازيوروسکي به نقش بدامن در ايجاد انشعاب در احزاب زحمتکشان و پان ايرانيست اشاره مي کند. (انشعاب در حزب پان ايرانيست در اوّل آبان 1330 و انشعاب در حزب زحمتکشان در 22 مهر 1331 رخ داد.) گازيوروسکي نيز به اين تناقض توجه دارد و مي نويسد:

کاظم در 9 دسامبر 1961 در شهر باستانی موصل در شمال عراق زاده شد.
وی در سال 1976 ازدواج کرد و دارای دو پسر با نامهای وسام (زاده 1981) و عمر زاده 1978 است. کاظم در خانهای بسیار کوچک به دنیا امد و دارای 7 برادر به نامهای (عباس و حسن و حسين وعلي ومحمد و سالم و ابراهيم) و 2 خواهر به نامهای (اميرة و وفاطمة) است. بنا بر شغل پدرش از موصل به بغداد نقل مکان کردند.
نخستین ترانه او نيش مار (لدغه الحيه) بود که بخاطر معنی جملاتش ممنوع شد.
سارا برایتمن در آلبوم سال ۲۰۰۳ اش به نام حرم (Harem) در یکی از قطعهها از کاظم الساهر به عنوان همخوان استفاده کردهاست.
خواننده كاظم الساهر
شاعر حسن المرواني
مترجم : عبدالله بريهی
مـــاتت بمحـــراب عينيك ابـــتـــهـالاتي
دعاهاي من در محراب چشمانت مردند
(ابتهالاتي =ابتهل دعا و تضرع)
واستسلمت لــــريـــــاح الـــــيأس رايـــاتي
پرچم هاي من در برابر بادهاي نا اميدي تو تسليم شدند
(رايه ،رايات = پرچم،علم،علامت)
جـفـت عـلـى بـابـك الـمـوصـود أزمـنتي
پشت در بسته تو لحظه هاي من به نا اميدي منجر شد
ليلى ومــا أثـــمــــرت شيئاً نـــــداءاتـــــي
ليلا و فريادهاي من هيچ ثمري ندادند
(النداء= فراخواندن،صدا)
عامان مـــا رف لـــي لحـــن على وتـــر
دو سال است كه هيچ لحني از من سيم سازي را تكان نداده
(وتر سيم سازها چون تار،سه تار،عود،زرياب،...)
ولا استـفــاقــت عــلــى نــور ســمـاواتــي
و آسمانهايم از هيچ نوري بيدار نشده اند
(استفاقت،استفاق=برخاست، بيدار شدند)
اعتق الـــحـــب فـــي قلـــبي وأعصـــره
عشق را در قلبم كهنه خواهم كرد و آنرا فشار خواهم داد
(اعتق= كهنه خواهم كرد)
(اعصره= فشار وارد كردند)
فـــأرشـــف الـهـم فـــي مغبرّ كــاســـاتــي
و اندوه را در جامهايم تا آخرين قطره خواهم خورد
ممـــــزق أنـــــا لا جـــــاه ولا تــــــرف
من پاره پاره اي هستم بي شكوه و بي برخورداري از زندگي
(ممزق = پاره پاره)
(ترف = كسي كه از زندگي خوب برخوردار باشد)
يـــغـــريـــكِ فـــيَّ فــخــلــيـنـي لآهــاتـــي
تو در مورد من فريب داده شده اي، پس مرا به آه هاي خودم بگذار
لـــو تعصـــريـــن سنين العمــر أكملـــها
اگر تمام سالهاي عمرم را كاملا بفشاري
لــســال مــنــهــا نــزيــف مــن جـراحاتـي
كه از زخمهايم چگونه خون جاريست
(
نزيف = خونريزي )لـــــو كنت ذا تـــــرف مـــا كنت رافضة حـبـي
اگر من در زندگي از چيزي برخوردار بودم تو عشقم را رد نمي كردي
( ترف = كسيكه از زندگي خوب برخوردار است)
ولـكـن عـسـر الحـال، و فقر الحال ، و ضعف الحال مـــأسـاتـــي
در حالي كه تنگدستي، فقر و ضعف من ... اينها از بدبختيهاي زندگي من هستند
(عسر = نداري ، تهيدستي)
(ماساه = فاجعه ، فجايع)
عــــــانيت و عانيت لا حـــــزنــــي أبــــوح بـــــه
سختي كشيدم ، سختي كشيدم اما نه اندوهم را آشكار كردم
ولــســت تــدريــن شـيـئـاً عــن معـانــاتـي
و نه تو چيزي از مشكلات من مي داني
(معاناة = مشكلات ، سختي ها)
أمشـــي وأضـــحـــك يـــا ليلى مـــكابـرةً
راه ميروم و ميخندم اي ليلي ما به دروغ
عـلـّي أخـبـي عـــن الـــنـاس احـتـضاراتي
شايد كه بتوانم از مردم دردهايم را پنهان كنم
لا النـــاس تعــرف مــا خطبي فتعــذرني
مردم مي دانند كه چه بر سرم آمده است به اين جهت معذورم ميكنند
ولا سبــــيل لــــديـــــهم فــــي مــواســاتي
و نه راهي براي همدردي با من پيش رويشان است
(مواساة = همدردي كردند)
يــرســو بجفني حــرمــان يمــص دمــي
در مژگانم محروميتي است كه خونم را مي مكد
(حرمان= محروميت)
ويــســتــبــيــح إذا شــاء ابــتـــســـامــاتـي
و اگر بخواهد خنده هايم را بدزدد
(يستبيح، استباح = به غارت بردن)
معــذورة أنتِ إن أجهضــت لـــي أمـــلي
تو معذوري اگر آرزوهايم را از بين بردي
لا الــذنــب ذنــبــك بــل كــانــت حـمـاقاتي
گناه، گناه تو نيست بلكه من تاوان حماقيت هاي خودم را ميدهم (كه تو را
انتخاب كردم و عاشق تو شدم)
أضعت في عــرض الصحـــراء قـــافلتي
در گستره صحرا كاروانم را گم كردم
(اضعت= چيزي را گم كردن)
(عرض = پهنه،گستره)
و جئيت أبـحث في عينيك عن ذاتــي
و آمده ام تا در چشمان تو در پي وجود خويش بگردم
وجـئـت أحـضـانـك الـخضــراء منتشــياً
و آمده ام كه در آغوش سر سبز تو باشم
كالطــفل أحــمل أحــلامـــي الـبـريـــئـــاتِ
همچون طفلي كه آرزوهاي معصومانه خود را در دست گرفته ام
غــرســـت كـــفـــك تـجـتـثـيـن أوردتــي
تو دستت را فرو كردي كه گل مرا از بُنُ و ريشه بكني
وتــســحــقــيــن بـــــلا رفــق مــســراتــي
و بدون هيچ اعتناي آروزهاي مرا بر باد كردي
واغربتاه...
واي از غربت!... واي از غربت!
مضاعٌ هاجـرت سفنـي عنـيگم شده اي هستم كه كشتيم مرا گذاشت و به كوچ رفت
ومـــا أبـــحـــرت مـــنـــهـــا شـــراعـــاتي
در حالي كه من بادبانهايم را براي دريا بلند نكرده بودم
نُفيــت واستــوطــن الأغــراب فـي بلدي
تبعيد شدم و بيگانگان در سرزمين من ساكن شدند
(اغراب = غريبه ها و بيگانگان)
و دمروا كـــل أشــيــائــي الــحــبــيــبـات
و تمام اشياء كه من آنها را دوست داشتم ويران كردند
خـانتك عينــاك فــي زيــف وفــي كــذب
با دروغ و تقلب چشمان تو به من خيانت كردند
(زيف = تقلب)
أم غــــرّك الـبــــهـرج الـخداع … مولاتي
يا آنكه تو را بانوي من! آن متقلب دروغ گو فريب داد
فــراشــة جئت ألــقــي كــحــل أجنحتــي
پروانه اي بودم كه آمدم تا بالهايم را نزد تو سرمه بكشم
لديـك فـاحـتـرقــت ظــلــمــاً جــنــاحــاتــي
كه به ستم بالهايم را آتش زدي
أصيـح والسيف مــزروع بخــاصــرتــي
فرياد ميزنم در حاليكه شمشير در پهلويم فرو رفته است
والـغـدر حـطــم آمـــالــي الــعــريــضــات
ولي پيمان شكني، آرزوهاي بزرگم را از بين برد
وأنــــت أيضــــــاً ألا تبّـــــــت يــــــداكِ
تو هم، دستت بريده باد
إذا آثــرتِ قـتـلـي واســتــعــذبــت أنّــاتــي
اگر خواستي مرا بكشي
من لـي بحـذف اسمـك الشفـاف من لغتيبر من منت بگذار با حذف نام شفافت از لغت هاي من
إذاً ســتــمــســي بـــلا ليلى حــكـــايــاتـــي
تا حكايتهاي من بدون ليلي شب را به سحر برسانند